یادداشت مرتبط: شما میتوانید پیش از خواندن این یادداشت، تفصیل داستان عاشقانۀ روستای ژیوار را در اینجا مطالعه کنید.
گزارش داستان مصطفی و سوسن در عین کوتاهی، دارای دادههایی است که با دقت در آنها و بهکارگیری روش تحلیل و زمینهشناسی تاریخی، میتوان به لایههایی از سبک معیشت، باورها و آداب زندگی ژیواریها و بالطبع هورامیها نیز دست یافت. در این بخش به صورت مجمل و به ترتیب روایت داستان، برداشتهایی تحلیلی از داستان و نکاتی قابل تأمل از آن استخراج و دستهبندی کردهام. دیگران نیز میتوانند با بازخوانی موشکافانهتر داستان و بهکارگیری روشهای دیگر، به برداشتهای ارزشمند دیگری در شناخت فرهنگ و آداب اهالی هورامان در حدود یک و نیم سدۀ پیش دست یابند. در اینجا تنها نُه نکتۀ عمده از داستان شکافته و بیان شدهاند؛ همۀ نکات نیز تنها با تکیه بر خود داستان و بدون حاشیه و ارجاع به اسناد دیگر به دست آمدهاند و در بیان ساده و خودمانی مطرح شدهاند.
جایگاه داستانهای عاشقانه در نزد مردم هورامان
پیش از هر چیز نام و عنوان مشهور داستان، درخور توجه است. در ظاهرِ نامیِ عاشق و معشوق، یعنی سهفاو مهخوولهی و سۆسهلێ ئهلهی، یک نوع تصغیر عامیانه وجود دارد؛ گویی که این داستان در عین عاشقانه بودن، نُرمی از شرم معصومانه نیز با خود به همراه دارد! این مسأله در تصغیر نام سوسن (سۆسهلێ) آشکار است. میدانیم که این موضوع به کارکرد تصغیر در زبان کردی هورامی بازمیگردد، چرا که اگر چه به صورت کلی در فن تصغیر، تحبیب هم وجود دارد، اما شدت این مسأله در زبان کردی هورامی بیشتر است. این مسأله در سطوح مختلفی از زبان کردی هورامی جلوه دارد و حتی در مناجاتها نیز واژۀ خدا تصغیر میشود و به شکل خواڵهڵێ گیان خوانده میشود. در این حالت، فن تصغیر علاوه بر تحبیب اسم، کارکردی چون نشان دادن ارتباط نزدیک طرفین هم دارد. به این ترتیب به نظر میرسد تصغیری که در نام عاشق و معشوق در عنوان داستان وجود دارد، هم وجه تحبیب دارد و هم اینکه نامبرندگان داستان خواستهاند به این شکل ارتباط نزدیک خود با داستان را نشان دهند. از اینجا میتوانیم به نوعی به جایگاه داستانهای عاشقانه در میان ژیواریها و هورامیها پی ببریم. اینکه آنها به داستانهای عاشقانه بها میدادند، آنها را دوست داشتند و ارتباط خوبی با این قبیل حکایات تاریخی برقرار میکردند.
جایگاه شعر در محاورات عامیانۀ مردم روستا و هورامیها
«قهراروو دونیای ههر پاسه بیهن/ نیم موراد یاوان، نیم فهنا شیهن». این تکبیتْ پاسخ مصطفی به دوستش، عبدالکریم و به موقعیت خود و دوستش اشاره دارد. اگر این تکبیت برساختۀ روایتگران و داستانسرایان نباشد، بیانگر حضور شعر در محاورات روزمرۀ مردم روستاست. نیز متوجه میشویم که جوانان از حیث به کار بردن شعر یا سرودن آن، اهل ذوق بودهاند (اگر بپذیریم که آن تکبیت سرودۀ خود مصطفی ست)، یا آنکه با اشعار هورامی آن مقدار آشنا و مألوف بودهاند که آنها را در مکالمات روزمرۀ خود به تناسب به کار میبردهاند (اگر بگوییم تکبیت از او نیست). به این طریق جایگاه کاربردیِ شعر در زمانۀ مصطفی در میان جوانان و تودۀ مردم، تا حدودی روشن میشود و حداقل اگر این سخن را که شعر در کوچه و برزن و میانۀ مکالمات روزانۀ مردم، از بر خوانده میشده است، نپذیریم، میتوانیم بگوییم جوانان یا دستکم برخی از جوانانِ عاشق با شعر بیگانه نبودهاند.
مؤید این نکته ابیات و اشعار بسیار غنیای است که در ادامۀ روایت داستان، از مصطفی و نیز سوسن نقل میشود. سوسن زمانی که پس از عروسیاش، از بازگشت مصطفی به روستا باخبر میشود، ابیات نابی را سروده است که بیانگر ذوق سرشار او، تواناییاش در شعرسرایی و نیز توجه به شعر برای ابراز احساسات است. از اینجا درمییابیم که یکی از کارکردهای اساسی شعر در هورامان و ژیوار و در نزد جوانان ـ که البته معمولِ عنصرِ شعر و ظرفیت بنیادین آن هم است ـ بیان مجموعهای از احساسات است که در زبان معمولی جاری، چندان قابل بیان و توصیف نبودهاند و ناگزیر به شعر، این بستر بعضاً نامتناهی، متوسل شدهاند.
مهاجرت جوانان از روستا
در ابتدای داستان میشنویم که مصطفی پس از دریافت پاسخ منفی و واکنش نامناسب خانوادۀ سوسن، به یکباره روستا را ترک کرده و به قرهداغ در کردستان عراق میرود. این موضوع نشان میدهد که برخی جوانان روستا در مواجهه با چالشهایی که به نظر به سادگی حل نمیشدهاند، محیط روستا را ترک میکردند و به یک بافت فرهنگی دیگر پناه میبردند. از اینجا مشخص میشود که به رغم دوری و محدودیتهای جغرافیاییِ دسترسی روستای ژیوار به محیط بیرونِ آن، جوانان دست به مهاجرت میزدهاند و یکی از دلایل آن، تحملناپذیر شدن محیط روستا ولو به دلیل تعلقات عاطفی بوده است. مهاجرت جوانان در آن دوره، به ویژه با در نظر گرفتن محصور بودن روستا در میانۀ کوهها و انزوای عمومی هورامان از محیط پیرامونش، نکتۀ جالبی است؛ چرا که میدانیم موج عمدۀ مهاجرتهای جوانان روستا، به دورههای اخیر و دورۀ پهلوی به بعدْ و برای یافتن کار و عمدتاً به دلایل اقتصادی و معیشتی بوده است.
با وجود شرایط خاص جغرافیایی روستای ژیوار و خودکفایی نسبی هورامیها در گذشته، آنان ارتباطهایی بازرگانی با جوامع پیرامونی خود داشتهاند و این البته طبیعی است. در این خصوص نکتۀ دیگری که در مهاجرت مصطفی وجود دارد، جهت و مقصد انتخابی اوست. او راه مریوان در شمال غرب یا سنندج در شرق هورامان را در پیش نگرفته و به جایی خارج از کردستان هم نرفته است، بلکه رو به غرب و قرهداغْ و محیطی با زبان کردیِ دیگری ـ سۆرانی ـ رفته است. این مسأله به نوعی بیانگر مسیرهای مبادلاتی، مواصلاتی و ارتباطی ژیوار و هورامان با محیط پیرامون است. چرا که مصطفی برای بیرون رفتن از روستا ناگزیر از انتخاب مقصدی بوده که با آن آشنایی داشته و مناسب شرایط او بوده است. این اطلاعات هم به سادگی به دست نمیآمده است. طبیعتاً یا او خود قبلاً به قرهداغ رفته و محیط آن را شناخته و پسندیده است، یا از همروستاییها یا سایر هورامیهایی که به آنجا رفتوآمد داشتهاند، شنیده و یا از بازرگانانی که از مسیری تجاری در نزدیکی روستای ژیوار (مسیر هورامان عراق به هورامان ژاوهرۆ که از کنارۀ رود سیروان و روستاهای بڵبهر و سلێن میگذشته) رد میشدهاند، شنیده است. هر کدام از این موارد باشد، این مسألهْ بخشی از ارتباطات روستا با جوامع بیرونیاش را مینمایاند که همان جهت غربی روستا، یعنی هورامان و کردستان عراق است.
مسألۀ دیگر در مهاجرت مصطفی، به مدتِ ماندن او در قرهداغ، بدون آنکه کسی از او خبر داشته باشد ـ دو سال تمام ـ برمیگردد. این موضوع بیانگر میزان حدت و شدت روستاگریزی برخی جوانان روستا و ناامیدی آنان از تغییر وضعیت موجود را نشان میدهد و اینکه به تبعید خودخواسته دست میزدهاند! اگر چه نمیتوان این مسأله را به گروه زیادی از جوانان ژیوار تعمیم داد، اما با در نظر داشتن آنْ دیگر نمیتوان پدیدۀ مهاجرت جوانان از روستا را در آن دوره نادیده گرفت.
جالب آن است که مقصد مصطفی محیطی بزرگتر با فرهنگ زبانی متفاوتی بوده است. این موضوع نیز تأکیدی است بر شدت روستاگریزی او، در حدی که احتمالاً میخواسته با مظاهری از فرهنگ روستای خود ـ زبان مادری (کردی هورامی) ـ نیز دوری گزیند. روایتگران داستان نیز، قرهداغ را محیط «غریبی» توصیف کردهاند و این مسأله، آشکارا گسست فرهنگی ژیوار و قرهداغ را از نگاه خود اهالی روستای ژیوار نشان میدهد. از سیاق روایت داستان نیز درست بودن آن برمیآید؛ آنجا که وقتی کاروان بازرگانی هورامیها به قرهداغ میرود، مرد حاجیای که به مصطفی پناه داده بود، از آنها میخواهد تا به خانوادۀ او در ژیوار اطلاع دهند که مصطفی در نزد اوست و برای تعیین تکلیف او به قرهداغ بروند. ظاهراً محیط فرهنگی متفاوت قرهداغ و همان مفهوم غریبیِ آنجا، مصطفی را آنقدر به خود جذب نکرده است که حال و وضع بهتری یابد و گذشته را فراموش کند و در نتیجه در شرایط نامناسبی به سر میبرده است، در حدی که پناهدهندۀ او مترصد کسانی از هورامان بوده تا هر وقت آنان را دید، با کمک گرفتن از آنان در صدد رفع مشکل او بربیاید.
بازرگانی هورامیها
اگر چه سبک زندگی هورامیها عمدتاً مبتنی بر دامداری، نیمهکوچروی و باغبانی بوده است، اما در کل میدانیم که آنها برای رفع پارهای از نیازهای اساسی خود چون تأمین نمک و فروش مازاد محصولاتشان نظیر انار و گیاههای خودروی کوهی، اهل بازرگانی نیز بودهاند. در ادامۀ داستان میشنویم که کاروانی از هورامان برای فروش ذغال به قرهداغ میروند. این مسأله مؤید سخن پیشگفته دربارۀ جهت ارتباطی هورامیها ـ یعنی غرب و به سمت کردستان عراق ـ در آن دوره است. از این سخن درمییابیم که یکی از شیوههای بازرگانی آنها به شکل گروهی و کاروانی بوده است. احتمالاً اتخاذ چنین شکلی به دلیل حفظ امنیت جان و مال در برابر راهزنان مسیرها بوده و نیز نوعاً بیانگر اتحاد و همکاری آنان برای داشتن مبادلات تجاری با جوامع همسایه است. محصول صادراتی آنها در این کاروان تجاری ذغال بوده است. از اینجا هم وفور درختان جنگلی ـ عمدتاً بلوط ـ در هورامانِ آن دوره به دست میآید و اینکه ذغال درختان هورامان، در نزد جوامع همسایۀ آنان در بخشهای دیگر کردستان، مطلوب و مرغوب بوده، خریدار داشته و فروش آن به مقداری سوددِه بوده است که به فروش دستهجمعی آن اقدام میکردهاند.
جایگاه اجتماعی اهل قدرت در هورامان
پس از رسیدن خبر حضور مصطفی در قرهداغ به پدرش در ژیوار، بر اساس یکی از روایتها او برای چارهجویی به هورامان تخت به نزد یکی از اهالی قدرت میرود و احتمالاً از او کمک میطلبد؛ چرا که بنا به روایتی از داستان که من شنیدهام، آن بیگزاده به پدر مصطفی میگوید که او میتواند همراه با کاروان بازرگانیاش به قرهداغ برود. میدانیم که بیگزادگان و سلاطین محلی در هورامان ضمن برقراری ضروریاتی از امنیت و نظم عمومی در جامعه، در حق فرودستان و مردم عادی، بعضاً ستمهایی چند روا داشتهاند. با این حال آنان به جهت جایگاهی که داشتهاند، در موارد متعددی نسبت به رعایای خود متعهد نیز بودهاند و از آنان دلجویی میکردهاند. در این مورد پدر مصطفی به جای مراجعه به بیگزادگان ژیوار، به روستای هورامان تخت به عنوان مرکز این بخش از هورامان میرود. این مسأله نشان میدهد که بیگزادگان هورامان تخت از قدرت و نفوذ بیشتری برخوردار بودهاند، یا احتمالاً از بیگزادگان ژیوار کاری برنیامده یا برایش کاری نکردهاند و یا اینکه اهل قدرت ژیوار ارتباطات وسیعی با کردستان عراق نداشتهاند. هم اینکه از سیاق گزارش داستان، ثروت و دارایی قابل توجه بیگزادگان هورامان تخت مشخص میشود؛ چرا که بیگزادۀ هورامان تخت پدر مصطفی را همراه با کاروان خودش به قرهداغ فرستاده و این مسأله بیانگر مکانت اقتصادی اوست.
برنج و عید: نمود شرایط غذایی هورامانِ آن دوره و ارزشگذاری اجتماعی مواد غذایی در جامعۀ ژیوار
زمانی که محمود پدر مصطفی به قرهداغ رسیده و به منزل حاجیِ پناهدهندۀ مصطفی میرود، میزبان با پلو از او پذیرایی میکند. محمود هم تعجب کرده و به حاجی میگوید که در نزد ما عید نبود، چگونه است که شما الآن برنج دم کردهاید؟ حاجی در پاسخ میگوید که ما در اینجا به اندازۀ کافی برنج داریم و زیاد میخوریم. این مکالمۀ ساده و جالب میان محمود ژیواری و آن حاجی قرهداغی، آشکارا شرایط غذایی مردم هورامان و مشخصاً روستای ژیوار را نشان میدهد. اینکه آنان به برنج دسترسی چندانی نداشتهاند و در طول سال تنها در عیدها پلو میخوردهاند. احتمالاً برنج معدودی هم که تهیه میکردهاند، بیشتر برنج دُمپهن مریوان بوده است. از اینجا میدانیم که به دلیل نادر بودن برنج یا خوشمزه تلقی کردن آن، این مادۀ غذایی در نزد هورامیها به عنوان یکی از بهترین غذاها به حساب میآمده که تنها سزاوار مصرف در روزهای عید (منظور عید فطر و قربان) بوده است. پیوند غذا و مناسک آیینی هم در این مسأله در نوع خود جالب است.
حب وطن در میان هورامیها
علاقهمندی به زادگاه و تعلقات فامیلی از جمله چالشهایی است که همواره هورامیهای دور از وطن با آن مواجه بودهاند؛ چه کسی مانند مصطفی که با آن شرایط دست به تبعید خودخواسته زده بود و سر آخر به ژیوار برمیگردد، و چه عالم والامقامی چون ملا حسن دزڵیه که عشق به زادگاه او را پس از چندین سال اقامت در شمال آفریقا در مصر، به هورامان بازمیگرداند. اشعاری هم که مصطفی در قرهداغ میسروده و میخوانده است، به خوبی بیانگر علاقۀ سرشار او به زادگاهش در ژیوار است، هر چند بنمایۀ غالب آنها اظهار میل به محبوب است. برخی از اشعار بازجایمانده از او در قرهداغ چنین است:
بیێم شهومهلێ نیشتێنێ ئاوی | اشوو «شمشێره»ی بهرزوو «دوواو»ی
«سیروان» ئهحواڵی من پهرسۆ جه تۆ | تۆ چکۆوه مهی نه پای «شاهۆ» کۆ
قاقپهی ژهرهژان سدای تیوتیوه | کوردهماڵ وستهن نه پای گریوه
«تهکیه» وه ژێرم، «قهرهداغ» ماڵم | ڕاو هانهو گهلهی کهوتهن خیاڵم
تحلیل ادبی و تاریخی این ابیات خود فرصتی جداگانه میطلبد، اما دقت در لحن آنها به خوبی میزان علاقهمندی مصطفی به ژیوار و هورامان و کوهستانها و رود و مناطق جغرافیایی هورامان را نشان میدهد. دیگر ابیاتی هم که پس از بازگشت به ژیوار و دیدن عروسی سوسن از او بر جای ماندهاند، سرشار از جاینامهایی است که در منطقۀ ژیوار وجود دارند و این موضوع، نشان از توجه ویژۀ او به این مسأله ـ یعنی جغرافیای زادگاهش ناشی از علاقه به آن ـ دارد. وقتی یک فرد هورامی در عنفوان جوانیاش این چنین به زادگاهش ابراز عشق میکند، مشخص است که سایر هورامیها، آنانی که میانسال و بزرگسال بوده و تجارب بیشتری داشتهاند، محبت بیشتری داشته و لابد آن را در ظروف مناسب آن چون اشعار و غزلها، ابراز هم میکردهاند.
حضور عنصر تصوف در جامعه و کارکردهای پناهگاهی آن
از جمله ویژگیهای دورۀ زندگی مصطفی و سوسن، حضور تصوف و نفوذ آن در طبقات مختلف اجتماعی و نیز کارکردهای متنوع آن در جامعه است. اندکی پس از بازگشت مصطفی به ژیوار و دیدن ازدواج سوسن، اندوهگینی او به حدی زیاد میشود که همچون یک بیمار شناخته میشود. در آن حالت خانوادۀ او چارهای برای درمان او نداشتهاند و ناگزیر به مشایخ تصوف مراجعه میکنند. آنها او را به روستای دۆڕۆ و خانقاه شیخ محمد علاءالدین نقشبندی میبرند تا بلکم در آنجا یا التیام یابد و یا باقی عمرش را در محیطی معنوی به سر ببرد. شیخ نقشبندی نیز او را پذیرا میشود و در خانقاه خود پناه میدهد، اما او پس از مدتی از شدت درد هجران و فراق وفات مییابد. برده شدن مصطفی به خانقاه نقشبندیان در روستای دۆڕۆ، هم بیانگر نفوذ این طریقت در میان مردم است و هم کارکرد پناهگاه بودن خانقاه یا شفاخانه بودن آن را در نزد مردم منطقه نشان میدهد.
همین مسأله در اشعار سوسن نیز آشکار است. زمانی که سوسن را پس از عروسی به روستای بڵبهر میبردهاند، در راه شعر پرسوزی دربارۀ درد دلدادگی خود میسراید و در آخرین بیت آن چنین میگوید: «یا سێ عهودڵڵا، پیروو بڵبهری/ ئانه من کهردهن تو قهبووڵ نهکهری». در آن دوره سید عبدالله بڵبهری نقشبندی در قید حیات و خانقاهش در روستای بڵبهر برپا بوده و کارش رونق داشته و همان گونه که سوسن در شعرش بیان کرده، به عنوان پیر بڵبهر شناخته میشده است. سوسن پایان شعرش را خطاب به او قرار داده است که تو آنچه را من کردهام، نپذیر. او در عین عجزی که داشته، در حالتی پناهجویانه و نمادین دردش را خطاب به کسی بیان میکند که شیخ تصوف است و در عرفان به مراتبی چند دست یافته است. گویی سوسن کسی را همدم خود نمییافته که دردش را درک کند، یا اینکه به سید عبدالله ارادت داشته و مسألۀ خود را با او در میان گذاشته است که همچون یک مرید، در چنین شرایط سختی به سر میبرد.
سوسن در تکبیتی دیگر نیز به عناصر تصوف در هورامان اشاره میکند. پس از شنیدن خبر فوت مصطفی به دۆڕۆ میرود و چون بر سر قبرش حاضر میشود، این بیت را میسراید: «یاخوا خانهقا خاکت جه نۆ بۆ/ سهفا گیان ئامان ئهسپهردهو تۆ بۆ». گویی او در آخرین مراحل بیان درد سرشار خود نیز، به عنصر خانقاه در تصوف پناه میبرد و تنها مرهم الم خود را در آن مییابد که معشوقش در قبرستان روستایی آرمیده است که خانقاه نقشبندیان نیز در آن قرار دارد!
اعداد نمادین در فرهنگ هورامیها و ژیواریها
اعداد در فرهنگهای مختلف، همواره کارکرد نمادین نیز داشتهاند. عدد هفت از جمله اعدادی است که در فرهنگهای شرقی و ایرانی به آن توجه شده و به صورت خاصی به کار رفته است. روایتگران داستان گزارش دادهاند که وقتی خبر وفات مصطفی به سوسن میرسد، او مشغول پختن نان بوده و چنان حالش دگرگون میشود که بدون آنکه متوجه شود، هفت خمیر نان را پشت سر هم بر روی ساج میگذارد. مشخص است که در اینجا عدد هفت، حالتی نمادین دارد و احتمالاً بیانگر کثرت یا پریشانی است. بر این اساس هورامیها نیز در فرهنگ خود توجه خاصی به عدد هفت داشتهاند و در کارکردهای نمادین از آن بهره بردهاند. این نمادپردازی هورامیها از اعداد را میتوان در جنبههای دیگر زندگی آنان نیز پیجویی کرد.
ثبت دیدگاه دربارۀ یادداشت